خاطره های ماه مهربان

سالها پیش وقتی مادرم برای اولین بار مرا به مدرسه برد تا من بمانم و او برگزدد همه چیز برایم تازگی داشت .محیط -آدمها - در و دیوار . روز اول مدرسه برایم خاطره دوران شد و هنوز هم پس از سالها هر سال اول مهر هفت ساله میشوم  اما امسال رنگ مهر برایم خاکستری است چون دیگر مادرم نیست .

هر سال اول مهر او دستانم را میگرفت یک مترو ده سانت میشدم . از همه کوتاهتر با یه کیف صورتی و اشکال زیبای رویش  . درونش را پر میکردم از بوی دفترهای سیمی شده ی خوش آب و رنگ مداد رنگی هایی که گویی قصد داشتم تا آخر سال همانگونه دست نخورده و تمیز و نوک زده نگه شان دارم . به خوبی همان لحظه هشدارها ی مادرم را بابت نگهداری و مواظبت از وسایلم  را میشنوم با  همان صدا ی نگران .

امسال وقتی که سر صف می ایستیم گریه امانم از دلم  میگیرد چون دیگر مادرم را برای ساعاتی ترک نمیکنم بلکه  برای همیشه محروم مشوم از دیدنش

سر کلاس کنار یک فرشته کوچک می نشینم روی یک نیمکت چوبی که با هر بار نشستن فریاد برمی آورد از دلتنگی یا شاید شوق نمی دانم آیا او اینبار با من همدردی میکند!

چشم میدوزم به هم آوایی صدای کچ های سفید و صورتی و قرمز و دستان پر مهر معلمم که مینگارد ماندگارترین اثر خویش را بر صفحه دلم

آآآآآآآآآ          آ           ب        چند بخشه ؟

هر سال اول مهر احساس خوبی درونم می جوشید گیاهی را می ماندم که می خواهد جوانه بزند شکوفا شود و رشد کند  بوی مداد و دفترهای تازه .بوی پاک کن .بوی زنگ تفریح بوی دندان شیری  بوی یار مهربان بوی دویدن تا مدرسه بوی آژیر خطرهای حمله های هوایی عراق  هنوز برایم قابل استشمام  است هنوز هم ماندگار است هنوز هم با تمام وجود حسشان میکنم .

هر سال اول مهر از روی شیشه های غبار گرفته خیالم گرد و خاک ها را پاک میکنم. به چهره های به جامانده در یاد و خاطرم دستی به نوازش میکشم و همسو با آنان و همراه با حرکت میلیونی همه دانش آموزانی که اول مهر راهی مدرسه میشوند من هم براه می افتم ولی اینبار  یکه و تنها اما هم صدا با تمام کسانی که سالها از مدرسه فاصله گرفته اند با خود میگویم:

یاد آن روزها بخیر

یاد آن همه کوچکی و صداقت ها بخیر

عید سعید فطر مبارک باد

عید سعید فطر مبارک باد

خداحافظ

خودمانیم عجب روزهایی بود ماه مبارک عجب شیرین بود .شیرین تر از زولبیایش و چقدر واقعا چسبید .

و چقدر زود به روزهای پایانی آن رسیدیم .

انگار همین دیروز بود که اول ماه مبارک بود .و او با کوله ای درخشان و سپید به سوی ما آمد با سفره ای پر از نور و رحمت و برکت و ما را مهمان خودش کرد و ما هم بر سر این خوان گسترده نشستیم و به اندازه  وجودمان کوشیدیم تا جرعه ای از زیبایی ها و نور و مغفرت را به درون خودمان بفرستیم .

هر زوز کارمان شده بود تمرین بندگی تا سبک و سبک تر شویم و فدم به فدم با او حرکت کردیم تا اکنون که وقت خداحافظی است و او کوله بار خود را که پر شده از گناهان شاید  بخشیده شده ما بر دوش گذاشته و با لبخندی شادمانه با ما وداع میکند.

در این لحظات پایانی ماه مبارک به نظاره ایستاده ایم تا با چشمانی دریایی لحظه به لحظه دور شدنش را تماشا کنیم و به این فکر کنیم که آیا باز هم سال دیگر قسمتمان می شود مهمان خدا شویم ؟

خداحافظ ای ماه رازهای پنهان و نجواهای دلنواز شبانه

خدا حافظ ای ماهی که از گناهانمان کاستی

خداحافظ ای ماه رحمت و نعمت و غفران

و خداحافظ ای ماهی که از رفتنت دلتنگ میشویم

 

جرا بدنیا آمده ایم ؟

ما برای آموختن و آموزش سپس آزمایش و نه آسایش بلکه آرامش به این جهان گام نهاده ایم تا عشق و

خلاقیت را در زمین ادامه دهیم . آمده ایم تا به ارتقاء و تعالی روح و عقل دست یابیم .

مسئولیت ما همانا یافتن نیمه گمشده مان میباشد . پاره هایی از وجود ما که در این جهان حضور دارند و ما با پیوستن به آنها کامل میشویم .

به یاد داریم وقتی که پدرمان - آدم - عریان و گریان از قلب آسمان به زمین پرتاب شد بار مسئولیتی شگرف بر دوش فرزندان او نهاده شد .

دلهره داریم از عظمت این امانت که بر دوش مان نهاده شد و  از اینکه آیا شایستگی آن را داریم که حامل پیام و جانشین آن لطیف عزیز شویم  بر روی زمین!

همان وقت بود که رب جلیل بر پیشانی مان نام اشرف مخلوقات را نهاد و پاره ای از دل خویش را در سینه مان نهاد و قفسی از استخوان برآن کشید!

وچکه ای از نور تفکر خویش را در بدن ما چکاند که تا آخر عمر گواه جدال عقل و دل باشیم و شاهد خنده خداوند! و هنگام رفاقت میان آن دو انسانی معتدل شویم. و سپس به اراده او آموختیم که تنهایی را رها و از درون غارها به مزارغ سرسبز سرازیز و با هم عاشقانه زیستن را تجربه کنیم و برای زیستن ، اجتماع را بنیان نهادیم .

و حال آن انسان ساده اندیش ، عریان و وحشی دیروز ، اینک موجودی شده که معنای واژگان را باتیغ تعقل از یکدیگر تمایز می دهد و سال هاست در هوا کردن موشک علم و دانش مغرور گشته و صد البته گاهی نیز خداوند را از یاد می برد.  دریغا از این همه نعمت  که خداوند بی منت به این فرزندان آدم عنایت فرموده و هیچکس قدر او را نمیداند  جز گروهی اندک!

****


اینک چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

گذشته ها را رها و آینده را در آغوش کشید و روی به گذشته کرده به خاطر لغزشهای مان کلاه را از سر برداریم یعنی پوزش و به خاطر آینده آستین بالا بزنیم یعنی تلاش و به اشک ها و لبخندها و شکست ها و موفقیت ها و مشکلات به عنوان یک آموزگار فهیم و فرزانه بنگریم که آمده اند تا در کلاس زندگی به ما بیاموزند : 

وقتی سر خط می نویسیم زندگی ، نیم نگاهی به آخر خط هم داشته باشیم که کج نرویم و یاد بگیریم که در دفتر مشق زندگی خبری ار پاک کن نیست و باید خطاهای دیگران را با پاک کن  اغماض پاک کنیم  تا پیوسته دفتر افکارمان پاکیزه بماند.

پس از هم اکنون به همه چیز و همه کس عشق بورزیم

نور بنوشیم

دوست داشته باشیم و باز هم عشق بورزیم

عشق به یک دانه شن ، به آفتاب و بیابان

به شکست ،  به پیروزی اشک بر شمع 

به تنهایی خدا ، به لبخند سجاده

به نجوای تابستان و سکوت زمستان

به رنج به بی کسی  ،

به غباری که ار بال پروانه بر پیشانی گل سرخ می نشیند.


بار الها : اگر تنها ترین تنها هستم باز توهستی آری تو که از پدر و مادر برمن مهربانتری

ای عزیز ای ماندنی تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من

ای خوب خواستنی اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفری ات می گشایم و از تو برای یارانی که دل ما را میشکنند مهربانی -برای عزیزانی که روح مرا می آزارند بخشش وبرای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم

آمین