خاطره های ماه مهربان
هر سال اول مهر او دستانم را میگرفت یک مترو ده سانت میشدم . از همه کوتاهتر با یه کیف صورتی و اشکال زیبای رویش . درونش را پر میکردم از بوی دفترهای سیمی شده ی خوش آب و رنگ مداد رنگی هایی که گویی قصد داشتم تا آخر سال همانگونه دست نخورده و تمیز و نوک زده نگه شان دارم . به خوبی همان لحظه هشدارها ی مادرم را بابت نگهداری و مواظبت از وسایلم را میشنوم با همان صدا ی نگران .
امسال وقتی که سر صف می ایستیم گریه امانم از دلم میگیرد چون دیگر مادرم را برای ساعاتی ترک نمیکنم بلکه برای همیشه محروم مشوم از دیدنش
سر کلاس کنار یک فرشته کوچک می نشینم روی یک نیمکت چوبی که با هر بار نشستن فریاد برمی آورد از دلتنگی یا شاید شوق نمی دانم آیا او اینبار با من همدردی میکند!
چشم میدوزم به هم آوایی صدای کچ های سفید و صورتی و قرمز و دستان پر مهر معلمم که مینگارد ماندگارترین اثر خویش را بر صفحه دلم
آآآآآآآآآ آ ب چند بخشه ؟
هر سال اول مهر احساس خوبی درونم می جوشید گیاهی را می ماندم که می خواهد جوانه بزند شکوفا شود و رشد کند بوی مداد و دفترهای تازه .بوی پاک کن .بوی زنگ تفریح بوی دندان شیری بوی یار مهربان بوی دویدن تا مدرسه بوی آژیر خطرهای حمله های هوایی عراق هنوز برایم قابل استشمام است هنوز هم ماندگار است هنوز هم با تمام وجود حسشان میکنم .
هر سال اول مهر از روی شیشه های غبار گرفته خیالم گرد و خاک ها را پاک میکنم. به چهره های به جامانده در یاد و خاطرم دستی به نوازش میکشم و همسو با آنان و همراه با حرکت میلیونی همه دانش آموزانی که اول مهر راهی مدرسه میشوند من هم براه می افتم ولی اینبار یکه و تنها اما هم صدا با تمام کسانی که سالها از مدرسه فاصله گرفته اند با خود میگویم:
یاد آن روزها بخیر
یاد آن همه کوچکی و صداقت ها بخیر
