خودمانیم عجب روزهایی بود ماه مبارک عجب شیرین بود .شیرین تر از زولبیایش و چقدر واقعا چسبید .

و چقدر زود به روزهای پایانی آن رسیدیم .

انگار همین دیروز بود که اول ماه مبارک بود .و او با کوله ای درخشان و سپید به سوی ما آمد با سفره ای پر از نور و رحمت و برکت و ما را مهمان خودش کرد و ما هم بر سر این خوان گسترده نشستیم و به اندازه  وجودمان کوشیدیم تا جرعه ای از زیبایی ها و نور و مغفرت را به درون خودمان بفرستیم .

هر زوز کارمان شده بود تمرین بندگی تا سبک و سبک تر شویم و فدم به فدم با او حرکت کردیم تا اکنون که وقت خداحافظی است و او کوله بار خود را که پر شده از گناهان شاید  بخشیده شده ما بر دوش گذاشته و با لبخندی شادمانه با ما وداع میکند.

در این لحظات پایانی ماه مبارک به نظاره ایستاده ایم تا با چشمانی دریایی لحظه به لحظه دور شدنش را تماشا کنیم و به این فکر کنیم که آیا باز هم سال دیگر قسمتمان می شود مهمان خدا شویم ؟

خداحافظ ای ماه رازهای پنهان و نجواهای دلنواز شبانه

خدا حافظ ای ماهی که از گناهانمان کاستی

خداحافظ ای ماه رحمت و نعمت و غفران

و خداحافظ ای ماهی که از رفتنت دلتنگ میشویم