جرا بدنیا آمده ایم ؟
خلاقیت را در زمین ادامه دهیم . آمده ایم تا به ارتقاء و تعالی روح و عقل دست یابیم .
مسئولیت ما همانا یافتن نیمه گمشده مان میباشد . پاره هایی از وجود ما که در این جهان حضور دارند و ما با پیوستن به آنها کامل میشویم .
به یاد داریم وقتی که پدرمان - آدم - عریان و گریان از قلب آسمان به زمین پرتاب شد بار مسئولیتی شگرف بر دوش فرزندان او نهاده شد .
دلهره داریم از عظمت این امانت که بر دوش مان نهاده شد و از اینکه آیا شایستگی آن را داریم که حامل پیام و جانشین آن لطیف عزیز شویم بر روی زمین!
همان وقت بود که رب جلیل بر پیشانی مان نام اشرف مخلوقات را نهاد و پاره ای از دل خویش را در سینه مان نهاد و قفسی از استخوان برآن کشید!
وچکه ای از نور تفکر خویش را در بدن ما چکاند که تا آخر عمر گواه جدال عقل و دل باشیم و شاهد خنده خداوند! و هنگام رفاقت میان آن دو انسانی معتدل شویم. و سپس به اراده او آموختیم که تنهایی را رها و از درون غارها به مزارغ سرسبز سرازیز و با هم عاشقانه زیستن را تجربه کنیم و برای زیستن ، اجتماع را بنیان نهادیم .
و حال آن انسان ساده اندیش ، عریان و وحشی دیروز ، اینک موجودی شده که معنای واژگان را باتیغ تعقل از یکدیگر تمایز می دهد و سال هاست در هوا کردن موشک علم و دانش مغرور گشته و صد البته گاهی نیز خداوند را از یاد می برد. دریغا از این همه نعمت که خداوند بی منت به این فرزندان آدم عنایت فرموده و هیچکس قدر او را نمیداند جز گروهی اندک!
****
اینک چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
گذشته ها را رها و آینده را در آغوش کشید و روی به گذشته کرده به خاطر لغزشهای مان کلاه را از سر برداریم یعنی پوزش و به خاطر آینده آستین بالا بزنیم یعنی تلاش و به اشک ها و لبخندها و شکست ها و موفقیت ها و مشکلات به عنوان یک آموزگار فهیم و فرزانه بنگریم که آمده اند تا در کلاس زندگی به ما بیاموزند :
وقتی سر خط می نویسیم زندگی ، نیم نگاهی به آخر خط هم داشته باشیم که کج نرویم و یاد بگیریم که در دفتر مشق زندگی خبری ار پاک کن نیست و باید خطاهای دیگران را با پاک کن اغماض پاک کنیم تا پیوسته دفتر افکارمان پاکیزه بماند.
پس از هم اکنون به همه چیز و همه کس عشق بورزیم
نور بنوشیم
دوست داشته باشیم و باز هم عشق بورزیم
عشق به یک دانه شن ، به آفتاب و بیابان
به شکست ، به پیروزی اشک بر شمع
به تنهایی خدا ، به لبخند سجاده
به نجوای تابستان و سکوت زمستان
به رنج به بی کسی ،
به غباری که ار بال پروانه بر پیشانی گل سرخ می نشیند.
بار الها : اگر تنها ترین تنها هستم باز توهستی آری تو که از پدر و مادر برمن مهربانتری
ای عزیز ای ماندنی تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من
ای خوب خواستنی اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفری ات می گشایم و از تو برای یارانی که دل ما را میشکنند مهربانی -برای عزیزانی که روح مرا می آزارند بخشش وبرای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم
آمین